How can you be "F_NE" without "I"?
How can you "W_SH" Without "I"?
How can you be "FR_END" without"I"?
"I" am very important!
But this 'I' can never achieve S_CCESS without 'U'
and that makes 'you' more important than 'I'
ورود شمارا به ترم 6 تبریک عرض میکنم
دوست دارم با تو در باران قدم بزنم و تو را
که به زلالی باران هستی در کنارم داشته باشم
دوست دارم تو را که سرسبز ترین خاطره ذهنم
هستی.برای همیشه چون ترانه های کودکی ام
زمزمه کنم.دوست دارم فقط تو را از خدا آرزو
کنم .فقط تو را ....


شاید برای آمدنت دیر کردهای
وقتی نگاه آینه را پیر کردهای
دیری است آسمان مرا شب گرفته است
خورشید من، برای چه تأخیر کردهای؟
محمد بختیاری

لطفا به وبلاگ خودتونم يه سري بزنيد
با تشكر
قسمتی از نامه ششم
یک روز، به خودم می آیم و می بینم که دلم دارد برایت تنگ می شود و دلم می خواهد با من تماس بگیری... با خود واقعی ام...
دماغ گردم، آرایشم، کلاه، کفش ها، کت و کراواتم را کنار می گذارم. همه را به صندوقچه ام برمی گردانم و آن را در جایی دور می گذارم تا راهم را سد نکند.
حالا شد. حالا من خودمم. با من بیا.
من را نگاه کن. لمسم کن. مرا ببو و بشنو.
من، خودم هستم.
درست است که در این شکل افراد بیشتری من را پس می زنند؛ و به همان اندازه هم درست است که افراد کم تری من را دوست خواهند داشت اما ( امیدوارم...) وقتی خودم را به تو می شناسانم، تو من را همان طوری که هستم قبول کنی، واقعا لذت بخش است...
خودت را مجسم کن. چه لذتی!
به خاطر من تغییر چهره نده،
چیزی که من می خواهم بودن با توست!
از: نامه هایی برای کلودیا اثر خورخه بوکای - ترجمه رضا اسکندری.
ایستادن کنار سرو خسته
و نگریستن به جایی که چشم قادرش نیس
تاریکی را تاب آوردم در کنج تنهایی
چشمانم را بر تمام زیبایی بستم
آرام
بی صدا
بی تمنا
دستان پر آمالم بسوی قلبت
و این با ربجای من زمان حک کرد تصویرت را بر قلبم
این بار ابدی بود بودنت
و پایان یافت هراس تنهایی
تمام شد فرار ثانیه ها از هول مرگ
و سکوت کرد ناقوس بی وفایی
آرام بخواب که این بار غروب زمزمه زندگی است
چهار دیواری رویایت قصر زیستنم
و مروارید نگاهت خورشید آسمانم
کران گیسوانت باغ پر گلم
لغزش صدایت آواز طبیعتم
تقدس کلامت سجده گاهم
طعم نفس هایت بوی بهاران
آری بودن زیستن دوست داشتن بر تر از هر چه بود
بیا که محتاج آغوش گرمت ماندم
بیا که از نبودت خاک گرفت کنج تنهایی ام
بیا که از نبود خنده هایت گرامافون قلبم سکوت کرد
بیا که از بی تابی شمارش به انتها نزدیک است
اما این بار حتی در مرگ شیرینی کلامت حس بودن استچطورین؟!
خوش گذشت تعطیلات؟!
کلا دیگه ترم شروع شد و متاسفانه بدبختی ما با وجود اساتید که معلوم نیس به کدوم زبون حرف می زنن!
جدا من که نفهمیدن روانشناسی بود یا روش تحقیق؟
یا کلا استاد... ما رو گیر آورده بود از مدارک و خارج رفتن و هزار تا چیز دیگه حرف میزد یکی نبود بگه واسه ترم پایینی کلاس می ذاری آخه!!!!!
اما دیگه بچه ها شروع شد
تبریک می گم ترم سومی شدنمون رو و مهم تر از همه بیرون آمدن از ترمک و سالک بودن!![]()
قلمم بر تن سپید کاغذ سرفه می کند،
خون بالا می آورد،
تن کاغذ را سیاه می کند،
آه خدایا، مردم خون آبه های قلمم را شعر می پندارند ...
میان کثافت و لجن تنها امیدم همین قلم است،
نه، نه دیگر این بار نه،
نه این قلم نباید بمیرد،
کسی کاری بکند،
قلمم خون بالا می آورد...
| |||
|
|
روز های پر افسوس و شبهای پرز نیرنگ را کجای آلبوم جا دهم
چشمان پر از هیاهوی رفتن را چه کنم
نگاه پر از تشویشم را
آه که طاقت من نیست تاب بر فریاد باد و افسون آسمان
هیچ نخواستم جز پوچی دلم
و حالا هر چه دارم جام حسرت بر لب خشکیده
و تکه ابری بر روز های محنت بارم
سرمستی را بر کدامین پنجره هدیه دهم
که هوای باران نکند
در این دغدغه خیال
با یاد چکاوکم چه کنم
در این بیغوله نفس
با سرمای تنم چه کنم
آری انگار شیشه عمرم
غمگین عطر حضوری است که ظهور خاطره دارد
پشت درب سکوت آوای دوری است که انگار گوش زمان پر شده از آن
نغمه بهار را در دلم با کدامین عکس زنده نگه دارم
که ناقوس مرگ در زمان جاریست
به نام خاطر زیستن
فاصله ای بیش نمانده تا تباهی
بگذار تو را در آغوش خاطره گیرم
بگذار سرود سردت را با کام دلم آتشین کنم
لحظه ای بعد دستان تو در دستان باد بود
بازی فلک جز نیرنگ نبود
امید چیزی نیست جز سراب آرزو
چشمانت تابان تر از ستاره
و نگاهت شاداب تر از رود
و کلامت سر سبز تر از بهار
چه کنم؟چگونه رها کنم زندگی ام را
می بارم و می نالم و می بازم هر چه دارم
می نازم و می مانم و می خواهم هر چه خواهی
برزخی سوزان
جانم تاب ندارد
با کدامین بال دوان شوم سوی آسایشم
با کدامین صدا سراغ گیرم بودنت را
گذشته آه افسوس است بر دل بی دریغم
بر تقویم روز های شادی ماندگار است
بتاب بر شب تنهایی ام
آرام گیر بر قلب خسته ام
ندای دل خسته ام
ترانه آمدنت را فریاد می کند
آرزویم را بشنو
بیا بیا که دلی تنها ماوایی جز آغوشت ندارد
آغوشی که انگار پرشد از لحظه تنهایی
وسودایی که پایان ندارد بر بی کسی
غریبانه ترین نفس را از برای نبودت بر زمان هدیه دادم از برای نبودنت بر هدیه آمدنم
ودلی که انگار افسوس ودریغی ندارد
و اهی که جان گداز است بر...
هوای بهاریت در سرمای تنم ندای زندگی بر اطلسی تنها بر مرداب است
ای کاش زودتر از آنچه سکوت مرا بر آغوش می کشید تو مرا بر مهرت لبریز می کردی
ای کاش وهزاران دریغ
افسوس که بودی بر سراب
ونبودی بر آرامش بودن
وحس نکردی آنچه از عمق نگاهت تا ریشه جانم نفوذ کرد
تو نبودی تا معنا کنم معنای بودنت رابر بودنم
بمان نرو
اما انگار نه آمدنی در پیش بود ونه ماندنی از پیش رو
پس ای مانده بر موج رفتن و نبودن
تو اگر اندکی بودی من برایت از عشق ،جان می گفتم
ولبریزت می کردم از میکده عشق
اما وهزاران دریغ از اما
تو اگر پنجره ای بگشایی سمت دلم
من همانند یک پرستو در سرمای تنهایی
مشتاق به دنبال امید آمدنت پر می گشودم
اولین قطره که روی صورتم چکید، چشم هایم را بستم و دست هایم را باز کردم و وسط کوچه، بی هیچ قیدی، چرخیدم.
باران می بارید.
خلسه ی موسیقایی باران؛ لالایی مادرانه ی آسمان و رقصی در حال. بی گذشته. بی آینده.
خدا با همه ی عظمتش هم آغوش من بود. چه لطیف!
لالا، لالا، لالالالالا، لالالالالا، لالا ...
توده ای از عشق بودم، بی جسم، بی روح.
زندگی بودم.
باران می بارید.
لالالالا، لالا، لالا، لالالالالا، لالا، لالا ...
زوزه ی آمبولانس،
بد تر از جیغ ناخن های خشک دست بی روح دختر معصوم، روی تن لخت و عرق کرده ی آینه،
همه چیز را ریخت.
باران،
خون شد، خشم شد.
شور شد، اشک شد.
تهمت شد، آبِ رو شد.
آبرو شد و ریخت.
و باران،
می بارید؛ آمبولانس ناله می کرد؛
دختری، رگش را بریده بود.
خدا از شرم به خانه اش،
- ملکوت -
باز گشت و من،
من ماندم و آغوش خالی و باران،
که می بارید.
خواهم که این بار معنا کنم عشق را از دریچه بی انتهای خدا
آری آنچه که میان دستان تهی من به سمت دریای چشمان تو لبریز است فقط گوشه ای از عمق نگاه خداست
من غوطه ور میان این دریا می دوم و فقط خاطره نگاه تو را می جویم
تو در نهاد من نقش آرامشی
در میان رقص باد و آواز شاپرکان فقط به یاد تو آرامم و در روح تو سرشار
تو را چه بخوانم تا کلمات زیر بار تقدس حضورت شرمسار معنای بودنت نشوند
ای تمام آنچه ز هستی در کوله بارمحنت بارم توشه سفر کردم
این بار تو نه در خاطرمنی و نه در افکارم
تو اکنون و تا الف دنیا تنهای تنها،تنها وجود منی
آری در تمام مرداب خاطرات غرق می شوم تا بی نهایت در بودنت بمانم
به دنبال سیمرغ دویدم تا یاد گیرم بودن را ز آتش نهادم از برای زیستن تو
بودنت تنها رمز رویای، تنهای رویای من است
در کلمات هر چه می گردم زیباتر از دوست نمی یابم برای ذکر تو
ومن بی اختیار بر ردپای آمدنت بوسه می نهم و تعظیم عشق می کنم و
معبدی می سازم از برایت بر گوشه نشین قلبم
این جایگاه ابدی عشق توستنه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی؟
![]()
جا مانده است
چیزی. جایی
که هیچگاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و نه دندان های سپید
حسین پناهی
سازنده تري كلمه « گذشت» است آن را تمرين كن.
پر معني ترين كلمه« ما» است آن را به كار ببر.
عميق ترين كلمه« عشق» است به آن ارج بنه.
بيرحم ترين كلمه« تنفر» است از بين ببرش.
خود خواهانه ترين كلمه «من» است از آن حذر كن.
ناپادار ترين كلمه « خشم» است آن را فرو ببر.
بازنده ترين كلمه « ترس» است با آن مقابله كن.
با نشاط ترين كلمه« كار» است به آن بپرداز.
پوچ ترين كلمه« طمع» است آن را بكش.
سازنده ترين كلمه« صبر» است براي داشتنش دعا كن.
روشن ترين كلمه« اميد» است به آن اميدوار باش.
ضعيف ترين كلمه «حسرت» است آن را نخور.
توانا ترين كلمه« دانش» است آن را فراگير.
محكم ترين كلمه«پشتكار» است آن را داشته باش.
سمي ترين كلمه« شانش» است به اميد آن نباش.
لطيف ترين كلمه« لبخند» است آن را حفظ كن.
ضروري ترين كلمه« تفاهم» است آن را ايجاد كن.
سالم ترين كلمه« سلامتي» است به آن اهميت بده.
اصلي ترين كلمه« اعتماد» است به آن اعتماد كن.
دوستانه ترين كلمه« رفاقت» است از آن سوء استفاده نكن.
زيباترين كلمه« راستي» است با آن رو راست باش.
زشت ترين كلمه« دورويي» است يك رنگ باش.
ويرانگرترين كلمه« تمسخر» است دوست داري با تو چنين شود؟
موقرترين كلمه« احترام» است برايش ارزش قائل شو.
آرام ترين كلمه« آرامش» است به آن برس.
عاقلانه ترين كلمه« احتياط» است حواست را جمع كن.
دست و پاگيرترين كلمه« محدوديت» است اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سخت ترين كلمه« غيرممكن» است وجود ندارد.
مخرب ترين كلمه« شتابزدگي» است مواظب پل هاي پشت سرت باش.
تاريك ترين كلمه «ناداني» است آن را با نور علم روشن كن.
كشنده ترين كلمه« اضطراب» است آن را ناديده بگير.
صبورترين كلمه« انتظار» است منتظرش بمان.
قشنگ ترين كلمه« خوشرويي» است راز زيبايي در آن نهفته است.
تميز ترين كلمه« پاكيزگي» است...
رساترين كلمه« وفا داري» است سر عهدت بمان.
تنها ترين كلمه«گوشه گيري» است بدان كه جمع هميشه بهتراز فرد بودن است.
هدفمند ترين كلمه« موفقيت» است پس پيش به سوي آن...
هر چه در وصف مادران بگوییم بیهوده گوییست
بس بهتر است که سخن کوتاه کنیم و بگوییم فقط مادر عزیز،مامان جونم،تاج سرم،قربونت برم روزت مبارک.
البته این روز رو به همه دختر خانم ها و حتی آقاپسرا تبریک می گم.
هرچه میان این بی قراری سراغت را از سکوت گرفتم فقط نصیبم فریاد بی وفایی شد
من در عبور ثانیه منتظر شمیم حضور تو ایستاده ام
تو سایه بانی بودی از برای زندگی
اما اینک لانه کوچک به حراج عشق افتاده
ای کاش توانی داشتم تا آمدنت را هر لحظه به تکرار گذارم
به کدامین عصیان ،طناب عزلت را برگردنم آویختی
حال که من با اشک دیده آمدنت را به رویا نشسته ام
ای تمام هر آنچه از ازل در پی ات بودم
بشنو سراغ حنجره ای بی توان را
با اندکی تاخیر دوباره با یه صندلی داغ دیگه اومدیم
و اینبار با مدیر وبلاگ عزیزمون سحر شجاعی صندلی داغ را برگزار می کنیم
سوالات:
۱.به نظرت عروس خانم بعدی و اولین آقا داماد کلاس کیا هستن؟
۲.از اینکه یهو نشستی رو صندلی داغ چه حسی داری؟
۳.عشق یعنی چی؟و به وجود داشتن عشق معتقدی؟
۴.حاضری به خاطر دوست داشتنت از چه چیزی بگذری؟
۵.تا حالا شده دوست داشتن رو ببینی؟(چه لحظه ای باعث شده بفهمی هنوز تو دنیا دوست داشتن وجود داره؟)
۶.موفقیت از نظر تو یعنی چی؟
۷.به چه مرحله ای برسی میتونی بگی که خوشبخت هستی؟
۸.شیطون ترین هاو...های کلاس؟
۹.سحر رو تو چند کلمه تعریف کن؟
۱۰.واسه اعضاي خانواده ات يه صفت بگو:
سرور:
شيوا:
آتنا:
مرجان:
۱۱.متفاوت ترين برخوردخودت تو يك لحظه كه متعجب شدي؟
۱۲.قلبا اعتقاد داری از جنس مخالفت سری؟جوابت هر چی هست توضیح هم بده.
۱۳.خیلی اساسی و فنی اما خلاصه بزغاله رو توصیف و تشریح کن:
۱۴.این شعر را تفسیر کن و ترجمه هم کن و کلش رو هم معنا کن و بگو از کدوم کتاب و کجاست و شاعرش هم کیه:
ای هدهد صبا به سباء می فرستمت
بنگر که از کجا به کجا می فرستمت
حیف است طایری چون تو در خاکدان غم
زینجا به آشیان وفا می فرستمت
۱۵.تا چند سالگی دوست داری عمر کنی؟نظرت در مورد پیری چیه؟ازش میترسی؟
۱۶.چرا گاهی آدما دیگرانو به خاطر طرز پوششون،اعتقادشون یا هر چیزی که حق شخصی هر کسیه و تو انتخابش مختاره مسخره میکنن؟
۱۷.زشت ترین فحشی که تا حالا دادی ؟ و زیبا ترین کلمه ای که تا حالا شنیدی چیه ؟
۱۸.از نظر سحر وفادار موندن به یه آدم یعنی چی؟
۱۹.دوست داری تو چند سالگی ازدواج کنی ؟و چندتا بچه داشته باشی؟
۲۰.به نظرت زندگی جبر است یا اختیار؟
۲۱.قشنگ ترین شعری که تا حالا خوندی یا شنیدی رو واسمون می نویسی؟
۲۲.چرا به شما(حیدری-رشتی-خودتون) میگن سه تفنگدار؟؟
| |||
|
|
| |||
|
|
| ||||
|
|
من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است؟"
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن !
من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،
یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،
یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،
یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... !
آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن !
من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،
آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .
اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ....
قرآن !
من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه،
خواندن تو آز آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟
ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی!
تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند که گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.
آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم !
این متن و تو وبلاگ یکی از دوستام دیدم به نظرم فوق العادست ویه تلنگر واسه هممون
هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که...
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت:
بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی.
سرت را به زیر افکن تا افسون افسانه گیسوانش نگردی و مفتون فتنه چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند.
گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی.
از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است.
مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....
و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو....
گفتم: به چشم.
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم،
به چشمانش ننگریستم،
و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم،
اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.
*******
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم .
دیگر تحمل نداشتم .
پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...
به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم، میدانست.
با لبخند گفت: این زن است .
وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست.
بدون او تو غیرکاملی.
مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است .
من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.
نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام.
پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن،
گیسوانش را نظر میانداز،
و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...
من اشک ریزان و حیران خدا را نگریستم.
پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!
خدا گفت: من؟!!
فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی.
اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند...
جواب شنید : کیستی ؟
گفت : من .
صدا از پشت در گفت : برو کسی خانه نیست .
جوان رفت و چندی خود را در عشق پخته کرد .
سال ها بعد بازگشت و چون از نو بر در کوفت ،
جواب آمد کیست ؟ این بار گفت : تو
و در باز شد .
امروز هم امشب شد مثل دیروزهایم
گم شده ام انگار در مسیر خوشبختی
بغض آنقدر دارم ، که می خواهم
تمام درد ها را بر سر سفره ی رنگین خود بنشانمت ، بنشین .
آینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفته ام ، اما
به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
.
.
.
ارواح خبیثه آزارم می دهند ، می دانم کمکم می کنی ...
خدایا با توام ، حواست کجاست ...؟
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
«سهراب سپهری»
تقدیم به همه ی آن هایی که زنده اند و شاید محکوم به زندگی و زندگی کردن اند . تقدیم به چشم های اشک بار و پر انتظار . تقدیم به نگاه های نگران . تقدیم به چشمانی که خستگی خود را پشت لبخندی پنهان کرده اند . تقدیم به آن هایی که از لحظه های زندگی خود لذت می برند و یک لحظه از آن را هم به دست تباهی نمی سپارند وتقدیم به همه ی مهربان ها که مهربانی ها را دوست دارند ...![]()